تبلیغات
♛اکسو کینگ♛ - طلسم مرگ و بازگشت یولا ۱ (۴)

طلسم مرگ و بازگشت یولا ۱ (۴)

دوشنبه 7 تیر 1395 12:45 ق.ظ

✔نویسنده : ShuuYa
✔ارسال شده در: رمان طلسم مرگ و بازگشت یولا , فن فیکشن ,
اومممم سلام^_^
چون قسمت قبلی چرت بود،به تعداد نظرات توجهی نکردم و گفتم بزارم
و چون جونمو دوست داشتم(از ترس عارفه)طولانی نوشتم^_^
۲ تا چیز دیگه
۱/بیوساااااااا سوهو اومد^_^ 
۲/شخصیت های لُوان،سِهُووا،یولا شخصیت های خیالی هستن و لطفا  با لوهان،سهون و یونا قاطیشون نکنید
برو ادامه










از دید سهون
رسیدیم به بکی نگاه کردم که خواب بود.خیلی آروم صداش کردم:بکی بیدار شو رسیدیم
بک_ها؟چیشده؟
_بیدارشو رسیدیم
بکی_باشه بیدارم
با بکی و دیو و کای از ماشین پیاده شدیم
پشت سر ما لوهانو و چانی میومدن.چانی دستشو گذاشته بود دور گردن لوهان.دلم میخواست اون لحظه چانی رو خفه کنم.وای نمیدونم چه حسیه که نسبت به لوهان دارم.فکر کنم دارم دیوونه میشم
بکی محکم زد تو آرنجم به خودم اومدم
بک_سهون نگاه کن چانیو میخواد حرص منو در بیاره
_بس کن بیا آشتی کنید
بک_ عمرا
مدیر تور_بچه ها اینجا وایستید
همه باهم_بله
لوهان اومد سمت بکی
لوهان_بکی نمیخوای بیخیال شی؟
بک_خودش بهت گفته بیای به من بگی؟
لوهان_نه
بک_پس بر گمشه پسره بی شعور(0_0)
لوهان_ای خدااااا من دیوونه میشم از دست شما آخر
لوهان میخواست بره که یه دختره دستشو گرفت
از دید لوهان
میخواستم برم پیش بکی که یه دختره دستمو گرفت.بهش نگاه کردم خیلی خوشگل بود موهای سیاهش به چشمای سیاهش میومد.موهاشو از پشت بسته بود.حواسم نبود اصلا محو قیافش شده بودم که با پس گردنی بکی به خودم اومدم:دختره آب شد از خجالت این چه وضع نگاه کردنه؟
با دهن باز به بک نگاه کردم_ها؟؟؟
بک_لوهان کجایی تو؟؟؟تو رویا سر می کنی؟
_ببخشید یه لحظه حواسم نبود.با من کاری داشتید؟
دختر_سلام لوهان من تیفانی ام.تو واقعا قیافت قشنگه اصلا شبیه پسر نیستی.مال کره ای؟
خندیدم_نه مال چینم.اسم منو از کجا میدونی؟
تیفانی_دوستتون صداتون کرد فهمیدم
_آها.خب فقط اومدید بگید من خوشگلم؟
تیفانی سرخ شد_نه اومدم بگم همه میگن اینجا یه خونه نفرین شدست
تعجب کردم_کجا؟!؟!؟!
تیفانی_همین جا دیگه
به خونه نگاه کردم.خونه ی خیلی بزرگی بود
_آها خب که چی؟
تیفانی_منو دوستام می ترسیم اگه میشه میتونیم همراه دوستای شک بیایم؟
_آره چرا که نه
نمیدونم چرا ناخودآگاه دستم رو بردم سمت موهایی که جلو صورتش ریخته بود و اونو آروم کنار زدم(چه غلطاااا)
بعد به خودم اومدم_آه ببخشید موهات رو صورتت بود اذیتم می کرد
تیفانی سرخ شد_ایرادی نداره
بعد به سرعت رفت سمت دوستاش
رومو برگردوندم به بکی و سهون که با اخم نگام می کردن،نگاه کردم
از دید سهون
لوهان یعنی از اون دختره خوشش اومده؟یعنی اون دختر رو دوست داره؟
افکارم پریشون شده بود
خیلی ناگهانی دویدم سمت خونه
مدیر داد می زد که سهون نرو اما من میرفتم اصلا نمیدونم چم شده بود فقط میخواستم جایی رو پیدا کنم که بتونم راحت گریه کنم.رسیدم به یه درخت.بهش تکیه دادم نمیتونستم خودمو کنترل کنم.دستمو جلوی دهنم گذاشتم وبلند بلند گریه کردم
بک _سهون سهون
اومد سمتم
بک_چه سهون؟چرا گریه می کنی؟دیوونه شدی؟
_آره بک دارم دیوونه میشم.نمیدونم چمه
بک آروم بغلم کرد
بک_آروم باش سهون خب بگو چت شده شاید بتونم کمکت کنم
_دارم دیوونه میشم بک نمیدونم این چه حسیه که نسبت بهش دارم
بک_نسبت به کی؟
_حس می کنم خیلی دوسش دارم
بک_خب کی؟؟اون کیه؟؟
_لو..لوهان
صدای افتادن چیزی رو روی برگای خشک اون خونه احساس کردم
رومو برگردوندم...
.
.
.
.
.




























(^_^ منتظری؟(برو پایین تر^_^میخوام دق بدم تورو^_^))























گریم بند اومد.نفسم حبس شده بود.قلبم به سرعت میزد.خیلی آروم گفتم:لوهااااان
لوهان خیلی ناگهانی بلند شد و سمت من اومد.خودمو آماده کرده بودم تا بزنه تو صورتم .چشمامو بستم ولی برخلاف انتظارم لوهان منو بغل کرد.چشمامو باز کردم.دیدم لوهان بغلم کرده و آروم گریه می کنه
لوهان_س..سه...سهون منم دوست دارم
با این حرفش انگار بهم شوک وارد کردن.چند لحظه تو هنگ بودم
لوهان از بغلم بیرون اومد و بهم نگاه کرد:خوشحالم تو ام دوسم داری
بک_اوه اوه صحنه خفن احساسی شد(^_^راست میگه^_^)
خیلی ناگهانی باد عظیمی اومد که شبیه طوفان بود.برگ های حیاط به هوا پخش شدن.به لوهان نگاه کردم که موهاش به خاطر باد پخش شده بود.برای این که از اون جو خارج شیم گفتم:عجب بادیه
کای_سهون سهوووون،لوهااااااان،بک هیوووون
بک_ما اینجاییم
کای اومد سمتمون_وای چه بادیه.چرا شک نمیاید؟
من خیلی آروم دست لوهان رو گرفتم و همراه خودم کشیدمش.از اینکه اونم دوسم داشت خوشحال بودم
_بریم
لوهان_هااااا؟؟
_میگم بریم پیش بقیه
لوهان لبخند زد_باشه بریم(عوققققققق دیگه زیادی دارین زیاده روی می کنید عوق)
باهم دیگه پیش بقیه رفتیم
چانی_کجا غیبتون زده بود؟
بک_هیچی بابا بعدا برات میگم.اگه بدونی چیشد
چانی_چیشد بکی جونم؟
به بکی اشاره کردم که اگه بگه میکشمش
بک_همین الان توسط سهو تهدید شدم
چانی_هیج غلطی نمیتونه بکنه بهم بگو
لوهان_اهم مگه شما باهم قهر نبودید؟
مثل اینکه چانی و بکی تازه یادشون اومد باهم قهر بودن
بک_اوه آره ایش کوفتم بهت نمیگم
چانی_نگو اصلا به درک
دی او_بس کنید.لوهان مرض داشتی یادشون انداختی؟
همه خندیدیم
مدیر تور_بچه ها بریم تو
وارد خونه شدیم.واقعا جای ترسناکی بود.دخترا به ما چسبیده بودنو ازمون جدا نمیشدن.منم دست لوهانو سفت گرفته بودم.یه پسر اومد نزدیک ما
پسر_سلام من کیم جون میون هستم(¿¿؟؟بیوسا زنده ای؟؟¿¿) و در رابطه با این خونه تحقیق می کنم.میخوام در مورد این خونه بیشتر براتون توضیح بدم
بک_مگه تاحالا کسی در مورد اینجا برامون توضیح داده که تو میخوای بیشتر توضیح بدی؟
همه خندیدن
سوهو_بسته برای تفریح خوب بود
به این خونه،خونه ی نفرین شده میگن.همه چیز این خونه نفرین شدست
تیفانی_من درمورد این خونه مطالعاتی داشتم ولی خیلی سعی کردم بدونم چرا این خونه نفرین شدست ولی نفهمیدم
سوهو_الان بهتون میگم
(از اینجا به بعد خیلیییییییی مهمه خوب بخونید)
قبلا این خونه مال یه مرد ثروتمند بوده که یدونه پسر بیشتر نداشته.این پسرش عاشق یه دختر به اسم یولا میشه.تصمیم میگیره با یول ازدواج کنه اما چون یولا دختر یه خانواده فقیر بوده،پدره رضایت نمیده.اما پسره که اسمش لُوان بوده یواشکی با اون دختر ازدواج می کنه.پدره که می فهمه،دختره رو تو زیرزمین همین خونه می کشه.لوان وقتی می‌فهمه عصبانی میشه و به سراغ جادوگر شهر میره
از اون میخواد که جادویی به اون بده که یولا دوباره زنده شه.جادوگر به اون دوتا جادو میده و بهش میگه از یکی خودت بخور از یکی یولا.فقط تنها چیزی که باعث میشه یولا دوباره زنده شه اینه که تو از بین این دو،اون دارویی که واقعیه رو به یولا بدی
بک_داستان داره هیجانی میشه
چانی_میشه اینقدر حرف نزنی بکی ببینیم چی میگه؟
بک_باشه بابا بی اعصاب
چانی_ادامه بده آقای کیم(بستنی کیم^_^)
سوهو_اما مثل اینکه لوان دارو ها رو اشتباهی میده .لوان قدرت های جادویی میگیره.قدرت:باد،خاک،جابه جایی اجسام،آتش،آب،زمان،تاریکی،یخ،شفا،اژدها،نور و رعد برق
این قدرت ها در اون ایجاد میشه ولی یولا بهوش نمیاد.لوان پیش جادوگر برمیگرده بهش میگه پس چرا زنده نشد؟جادوگر میگه داروها رو اشتباهی دادی.لوان خشمگین میشه  جادوگر رو با نیروی آتیشش میسوزونه درحالی که جادوگر قبل از سوختن میگه یولا زنده میشه ولی در آ...       و پودر میشه
تمام نیرو های خبیث و بد جادوگر به لوان منتقل میشه و اونو تبدیل به یه هیولا می کنه.اون همه رو می کشته و به هیچ کس رحم نمیکرد
اولین کسی که کشت،خانوادش بودن . اما یه روز یه دختر چاقو رو تو قلب لوان فرو کرد و اونو کشت.بعد اونو مومیایی کرد.همه میگن یولا زنده شده و اینکار رو کرده اما با توجه به آثار به جا مونده،گفته میشه یه یولا برمیگرده و اون کسی رو که خیلی شبیه لوان هست رو می کشه....




خوب بود؟قسمت هیجانی تموم شد^_^ 
چون این قسمت و قسمت بعدی خیلی مهمه،برای قسمت بعدی،کامنت های این پست باید به ۴۰ تا برسه



✔دیدگاه ها : نفر خوندن رمان رو




نمایش نظرات 1 تا 30
>