تبلیغات
♛اکسو کینگ♛ - طلسم مرگ و بازگشت یولا ۱ (۳)

طلسم مرگ و بازگشت یولا ۱ (۳)

یکشنبه 6 تیر 1395 06:30 ق.ظ

✔نویسنده : ShuuYa
✔ارسال شده در: رمان طلسم مرگ و بازگشت یولا , فن فیکشن ,
علیک سلام-_- 
چیه همش من نباید سلام بکنم که-_- 
بدو رو ادامه تا شوتت نکردم(البته هر چند حتی حوصله شوت کردنت رو هم ندارم+_-)








از دید سهون(-_- )
صبح وقتی بیدار شدم حس کردم یکی داره صورتمو نوازش می کنه
چشامو آروم باز کردم دیدم لوهان داره صورتمو نوازش می کنه(0_0)
دستشو سریع برداشت و هول شد_سهون میخواستم بیدارت کنم
_خخخخ روش خوبی رو هم انتخاب کردی
لوهان سریع بلند شد و رفت سمت دستشویی
بلند شدم و لبخند زدم .کش و قوسی به بدنم دادم و از تو تخت خواب بلند شدم.رفتم دم دستشویی و در زدم:
لوهان_بله؟(منم منم مادرتون غذا آوردم براتون-_- خو سهونه دیگه-_-)
_نمیخوای بیای بیرون؟
لوهان در رو باز کرد.سرش پایین بود.سرشو بلند کرد و از جلو در کنار رفت.چشماش قرمز بود
تعجب کردم_چیزی شده لوهان؟
لوهان_نه خوبم
رفتم دستشویی و صورتمو شستم
اومدم بیرون دیدم لوهان نیست فهمیدم رفته صبحانه بخوره(واو چه کشف بزرگی-_-)
لباسامو پوشیدم و رفتم پایین دیدم بچه ها سر میز نشستن_سلام بچه ها
چان_به به شاه داماد اومد
بک_فکرشم نمی کردم اینقدر زود بیدار شی
رفتم بغل دست لوهان نشستم.لوهان داشت قهوه می خورد
دستمو زدم پشتش_لوهان امروز بیدارم کرد(-_-)
لوهان قهوه پرید تو گلوش و سرفش گرفت
کای سریع اومد سمتش_چی شد؟لوهان چت شد یهو؟
_لوهان چت شد من که چیزی نگفتم
لوهان سرفش بند اومد_من خوبم
چانی_به نظرتون امروز قراره کجا ببرنمون؟
دی او_امیدوارم یه جای خوب ببرن
مدیر تور وارد سالن شد.همه بلند شدیمو احترام گذاشتیم
مدیر تور_همه گوش کنن.امروز شما رو میخوایم ببریم یه جای شگفت انگیز
بک_من عاشق جاهای شگفت انگیزم
مدیر تور_آقای بیون ساکت شید لطفا
بک_همش آدمو ضایع کنید اصلا از جاهای شگفت انگیز متنفرم
همه زدن زیر خنده
(خوب.خدمت شوما خوانندگان عزیز ارض کنم که:
بعد این یه قضیه جرت و پرته که اگه بخوام بنویسم،از جاهای خوبش در این قسمت بی نصیب می مونید و منم دیگه بعد این فهلا حوصله تایپ کردن ندارم.قضیه این تیکه که نمیخوام بنویسم اینه که:
بعد این که همه خندیدن،چانی ،بک رو می زنه ، میگه لوس بازی در نیار.بکهیون هم که غیضش میگیره،چانی رو می زنه
چانی هم قهر می کنه و از سالن میره بیرون.لوهانم همراش میره.هی سهون زنگ بزن هی لوهان زنگ بزن،آخر به توافقی نرسیدن که آشت شن و قهرشون حسابی قهر شد.بعد هم مدیر تور گفت سریع باید بریم و لوهان و چانی برگشتن.سوار ماشین شدن رسیدن
حالا از این جا به بعد)
از دید لوهان
بکهیون سرشو گذاشته بود رو دوش سهون.نمیدونم چرا خیلی ناراحت بودم.
چانیول حرفی نمیزد کم کم کلافه شدم
_اه چانی چرا اینقدر ساکتی؟
چانی_خب چی بگم؟
_یه جیزی بگو حوصلم سر رفت
چانی_لوهان تا بحال شده حس کنی یه نفر رو خیلی دوست داری؟
_خب آره
چانی_اون یه نفرم باهات خیلی بد باشه؟(خب میدونم خنگ تشریف ندارید میدونید کی رو میگه-_-)
_خب آره معلومه
چانی_واقعا؟؟؟
_آره خب.تو چطور؟کسی رو دوست داری که باهات خیلی بده؟
چانی هول شد_آه...ن..نه




خب میدونم چیز قابل توجهی نداشت ولی خب چیکار کنم؟ها؟خو قسمتی از داستانه دیگه-_-
حوصله تایپ کردن هم ندارم خیر سرم ساعت ۶ ونیم صبحه
ولی بهتون قول میدم که قسمت بعدی واقعا خیلی باحاله
لوان....سهووا...یولا...
وارد داستان میشن
تیکه ای از قسمت بعد جهت دل آب دادن^_^
شایعه شده یولا بر می گرده و اون کسی رو که خیلی شبیه لُوان هست رو می کشه
#####یه تیکه دیگه
چانی چشماش قرمز شده بود...دستاشو سمت من دراز کرد.افتادم زمین.چانی از دستش آتیش پرتاب شد و پرده رو به آتیش کشید
#######یه تیکه دیگه^_^
یونا_بچه ها متاسفم ما تو دوره ی زمانی گیر افتادیم
............
لوهان_هیچ کی تو قلعه نیست....

خب،بسته
چون قسمت خوبی نبود و.      تیکه هایی از قسمت بعدی رو گذاشتم،برا این پست نظرات باید به ۱۵ تا برسه
فهلا برم
بای



✔دیدگاه ها : نفر نظر دادندی
✔برچسب ها: طلسم مرگ وبازگشت یولا , رمان ترسناک ,




>